باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
سلام دلیل ریزش گوهرهای با ارزش چشمام !
امشب بدجوری بیتابت شدم و صدای بیقراری ملکولهای قلبم تنین بی نظیری دارن واسه دل پاک و معصومت می نوازن تا تو راحت به خواب بری
و سکوت من هیاهوی عجیبی در ذهنم به پا کرده .
نمی دونم این چندمین نامه هست که پنهونی از خودت برات می نویسم ولی می دونم هر کدوم از این نامه ها یه سرآغاز جدید هست آخه من اعتقاد دارم زندگی هرلحظش باید متفاوت باشه مخصوصا برا ی تو عزیز دل .
می دونی وقتی با خدا حرف می زنم ، حس میکنم کورسوی روشنایی زندگی و خوشبختی من دورترین ستاره رو نشون می ده
راستش نمی دونم چه زمانی آسمون ابری رویاهام
با تابش عشق زیباترین و کم نظیرترین نعمت خدا روشن میشه
اما مطمئن هستم تا آخرین ستاره رو که خدا تقدیمش کرده به من رو نشمارم
به خواب نمیرم ؛
قصه ی من و عاشقیم این بود که اصلا خواب ندارم آخه ستاره ها خیلی زیادن !!!!
واسه دیدن زندگی با تو توی رویاهام که توی اون حبابای شیشه ای ظریف نقش می بندن روزارو به سختی و آسونی شب می کنم تا شاید یکمی آروم بگیرم .
همه ی آدمها برای خنده ذوق و شوق دارن اما من برای گریه کردن چون اون لحظه دارم به تو فکر می کنم
نه ، نه مهربونم ناراحت نباش اشک شوق واسه داشتن همچین دارایی می ریزم اشک می ریزم تا به وسیله ی این زلالیت از خدا بخوام کمکم کنه تا بتونم ...
زمزمه ی عرش خدا (عشق) برای امشب فکر کنم کافی باشه فقط برای یکبار بیا من و تو نگذاریم صدای عاشقانه ی یک قلب در ازدحام شهر گم بشه !
پیچ دارترین زلف روی زمین : باران پوش
|
+| نوشته شده توسط
باران پوش در چهارشنبه سوم تیر 1388
|